لیلی نام تمام دختران زمین...

من خوشبختم...و شاید برای دلم مینویسم....

بهار سرد

تو که نیامدی

هیچ اتفاقی نیفتاد

نه باران بارید نه برف

نه یلدا به کامم بلند شد نه واپسین روزهای پاییز قشنگ

تو که نیستی

اتفاق خاصی نمی افتد

نه برف می بارد نه باران

نه شور اخرین چارشنبه سال را دارم نه تب شروع یک سال

تو که نیستی اتفاق خاصی نمی افتد

فقط درونم درد می کند

بدجور درد می کند

از اشک ها که بگذریم

بهترین روزهای عمرم رفت

در حسرت، با اشک، تب و یک علامت سوال

تو که نیامدی

اتفاق خاصی نیفتاد

تو خاص ترین اتفاق پاییز امسال

و من ناکام ترین منتظر در رویای وصال

بیست و چهارمین بهار عمرم را یخ زده ام...


برچسب‌ها: فصل نامه
[ دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]

پناه

من چنان خندیدم

کز پس قهقهه ها

همگان خندیدند

و کسی هیچ نفهمید

و خدا هم شک کرد

در دل من چیزی ست...

.

من چه قهار بودم

دل من غوغا بود

همه دردهایم در فراسوی خیال

در ورای من لیــلا

همه پنهان بودند

.

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به دنیای خیال

دل من غم زده از تاری دنیای فراخ

.

چه دروغی گفتم...

همه عاشق بودم

همه عاشق هستم

دل من در تب و تاب

درد من مجنـون ست...


برچسب‌ها: فصل نامه

ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]

عاشق نیستم اما...

عاشق نیستم اما

نمیدانم چرا دم دمه های پاییز که میشود

دلم بی هوا میریزد

و به انتظار شب های پشت پنجره

درون حصارک محبوبم

می نشینم

عاشق نیستم اما

حرف عشق که میشود

بند بند درونم میلرزد

چیزی در درونم اب میشود

و من گمان میکنم

همان قند دلی ست که برای همیشه

 به سوگ نبودنش نشسته ام

عاشق نیستم اما

هنوز هم هر شب

ماه را بین انگشتانم جای میدهم

مهتاب را به میهمانی چشمانم می اورم

و روی تن ستاره ها با همان انگشتان

دل مینویسم

چشمانم را میبندم

پشت چراغانی چشمهایم

با لمس انگشت ها

با دلم نجوا میکنم

لبخند میزنم و

دعا میکنم

 

 

 

 

من... عاشق نیستم اما ...

 

 

 


برچسب‌ها: شب نوشته های هر روزم
[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]

پشت چشمان همیشه بسته به روی تو...

با تو قهرم دنیا....

در دیارت میمانم اما در دنیای دیگری زندگی خواهم کرد...

پشت به تو رو به افق هم نه

رو به اسمان هم نه

پشت چشمان بسته به روی تو

دنیای خودم را به نظاره می نشینم

دیگر نه ساز می زنم

نه می خوانم

نه می نویسم

نه می بازم

اینها مال وقتی بود که برای پر کردن عقده هایم

تو را زیبا میکردم

پشت چشمان بسته ام

ملکه رویای پادشاهی می شوم که فکرش را هم نمی کنی

همه رویایم را بگویم که اب میشوی

نه از دل

تو که دل نداشتی

از خجالت این همه دل اب میشوی

طعنه بزن!

پرواز میدانستم که دیروزها از تو رخت بسته بودم

پشت به تو تنها روی تل خاکی که سرشتم بود نشسته ام

پشت چشمانم رویای سبزی دارم

پا برهنه که راه میروم زخمی نمی شوم

شاخ و برگ درختانش تمام زخم هایم را بوسه باران میکنند

به باران اسمان تو احتیاجی نیست

پاییزش صدای خش خش ندارد

برگها بستر نرمی برای ارامش خاطرم میشوند نه برای سلب اسایشم

انجا قدرت پرواز دارم

بدون بال بدون چتر روی یک تکه ابر لانه دارم

اینجا اب ترس ندارد...

قایقی هم نیست

تمام اب ها را قدم میزنم

اینجا تنها غرق ارامشم...

اینجا همه پشت همان چشمان بسته به روی تو

بیدارند...!

باد که می اید

خاطرات گرد گرفته ات را ازبیخ گیسوان پریشانمان محو میکند...

اینجا شبهای اسمانش به اندازه همه بسته چشمان به روی تو

ستاره دارد...

دور نیستند

روی همان ابری که گفتم

 شبها ستاره ام

مهمان همان اغوش همیشگیم میشود...

اینجا اغوشم را رها کرده ام

میان بازوانم قلب دردمند حاصل از تو را

به اسارت نمی کشم

اینجا هوا همیشه ابریست

همیشه بارانی

همیشه عاشقانه

اینجا همه خدا را میفهمند

همه هر روز روزه عشق میگیرند

و هر شب با خدا افطار میکنند...

اینجا بالشی نیست که هر شبش خیس چشمان بسته به روی تو باشد

اینجا ابر میزبان همیشگی دل های عاشق ست...

اینجا کسی حرف نمی زند

همه میخندند...لبخند میزنند...

عمق وجودمان ایینه شده

گفتن ها از عمق وجود پیداست

اینجا سهراب حرف از قایق نمیزند...اینجا همه بیدارند

اینجا انار دل لیلی که ترک بخورد مجنون ریشه عشق را بارور میکند...

فرهاد از کام شیرین هزار دنیا برمیکند

 

اینجا بهارش را به سبک رویای انشرلی ساخته ام

هر روز را در دریاچه اب های نقره ای قدم میزنم...

اینجا را برای جودی ساخته ام

نامه رسان نمیخواهد که پیام اور دلهره ها و شادی هایش باشد

اینجا خدا همه حرفای نگفته را میشنود

اینجا خدا سخن میگوید...

یواشکی بگویمت که دلت ...دل که نداری

اما از خود به خود بلرزی...

اینجا من در اغوش خدا ماوا گرفته ام

حالا توهی از رگ گردنی بگو که تا جلو ایینه نباشم نمی بینمش....!!!!

اینجا هیچ کس تنها نیست

غریب ترین واژه های تو اینجا خریدار ندارند...

حالا توهی از جدایی،خستگی، نبودن، از درد، دروغ، از خیانت و بدی بگو!

اینجا پشت همان چشمان بسته

کسی گوشش بدهکار حرفهای صد من یک غاز تو نیست!

اینجا عاشقانه های دونگی و امپراتور سرزمین قلبش حقیقت دارد

همان شاخ و برگ ها که گفتم

تمام زخم هایش را پاک میکنند...

اینجا همه قبل از انکه بفهمند...عاشق بوده اند!

اینجا باران که میبارد

کسی زمزم سلامتی اش را زیر باران تلاوت نمی کند

اینجا خود خدا هست...قاری همه ایه های نخوانده

اینجا زمستانش لالایی درختان سپید نیست!

ادم برفی هایش اب نمیشوند...

همیشه اذوقه هست...مورها سختی جان نمی کشند تا بهارشان را تامین کنند..

شنیدی دنیا!

شاید نه...برای تو شاید رویایم غریب ترین واژه کهکشان باشد...!

تا اخر تو

همه بیکرانش را قدم خواهم زد!

با همان پاهایی که فصل فصل تو را قدم زد...

سنگلاخی شد

اما به حرمت رویای قدیسم

با برگهای قریب پاییزش

تطهیر شد...

.

راستی نپرسیدی خدا چه رنگی بود....

.

نه به هفت رنگ رنگین کمان تو...

خدا از ته دلهای ایینه ای مان

تنها و تنها

پیدا بود...!

 

 

 

 


برچسب‌ها: شب نوشته های هر روزم

ادامه مطلب
[ جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]

اغوش گرم کودکانه ام...

من زلیخای دیروزم

یک عالمــــه خیلی بزرگ

از یوسف درونم را

بس کودکانه

میان بازوانم

تنگ در اغـوش گرفته ام...


برچسب‌ها: شب نوشته های هر روزم

ادامه مطلب
[ جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]

ورقی از فصل یک دنیا...

همیشه اندکی از مرا

در خاطرت نگه دار

ان هنگام

که خیالت در خواب ست

دنیایت را ورق بزن!

به فصل مان که رسید

چشمانت را ببند...

و به وسعت سرزمین خیالم

لبخند بزن!

من شاهنامه اشک هایت را

گرم

روایت خواهم کرد...


برچسب‌ها: برای وارث قلبم!
[ سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]

های تو...وارث قلبم!

لحظه لحظه زمزمه هایم

بدرقه راهت...

.

اندکی ارام تر

راه اردیبهشت

به یغمای رد پایت

تا ابد محکوم لحظه هایم...!


برچسب‌ها: برای وارث قلبم!

ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]

قصه لیلی...

من نقال لیلــــــــــــــــی ام

از لالایی های شب های بی ستاره اش

تا

یلدای رویای بی خاتمه اش

حکایت ها می سازم...

.

.

 


برچسب‌ها: شب نوشته های هر روزم

ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]

در امتداد بهار...!

باری دیگر

واپسین لحظات اسفند را

در امتداد بهار

زمزمه میکنم...

من

هنوز دلخوش همان لحظه ناب

زمستان را در حوالی اردیبهشت

وداع میگویم

و درهمان لحظه ناب

با شور عشقم

چشم براه

پاییز خواهم ماند...

.

برای همه ایرانم بهاری ناب را ارزو میکنم!

 


برچسب‌ها: شب نوشته های هر روزم
[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]

حوالی بهار

در حوالی بهار

یاد باران اردیبهشت

من و پنجره رو به رویایم بخیر!

اینبار نه من

که واژه ها مرا قلقلک میدهند

و نمیدانم ز چه مستم

هر ان می رقصم

به ساز تک ترانه ام!

انبوه لحظه ها را تاب نمی اورم

من از سنگین ترین لحظه ها می نالم

.

اینجا مال من نیست

من در حسرت باران...

اردیبهشت بهانه است

من

با افتاب بیگانه ام!

.

اینجا مال من نیست

در حوالی بهار چشم به راه اردیبهشت در خوابم...


برچسب‌ها: شب نوشته های هر روزم
[ سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]