لیلی نام تمام دختران زمین...

من خوشبختم...و شاید برای دلم مینویسم....

صادقانه عاشقانه هایم...

من که بهشت را ندیده ام

اما

اینها همه و همه

بهشت منند...!


نمیدانم

شاید هیچ وقت اتفاق نیفتند...عاشقانه هایم...

شاید همه فرض باشند و بس...

حتی ان لحظه هایی که موعود ما باشند و من

برای هر لحظه نزدیک تر شدن وصال تنم به تنش بیفتد...

و تخت یک نفره ام با حضور او

و منی عاشق تر...

و تمام بهت او از یگانگی اتاقم و فضای درونش

و تعجبش از خاص بودن من به رنگ او...

و حرص بس عاشقانه اش

از پی شیطنت ها و هیجاناتم...

همه ان اخم ها و بداخلاقی های دوست داشتنی اش

که پشتشان همه عشق باشد و بس!

همه ان اغوش های پر از غرور اما گرم به گرمی عشق...

شاید..

شاید هیچ وقت اتفاق نیفتند...

لوس شدن هایم...

اینکه به خواب باشد و من صورتش را رنگ کنم

بیدار شود

و

پر از عشق

مردانه بخندد...

و مرا دراز کش

پر از رنگ،غرق بهشت کند...

اینکه با هم بزرگترین نقاشی دنیا را بکشیم

و میانش

بوسه ها

تن بی تابمان را گرم کنند...

شاید...شاید هیچ وقت اتفاق نیفتند...

اینکه زمانیکه نیستم با چادر نمازم به خواب رود

و سرتاسر خانه اش

را از عطر من پر کند...

.

و شاید همه اینها رویا باشند و بس...!

اینکه صدای من از دور برایش ارامش بخش باشد...

اما به روی خودش نیاورد!

و پر از غرور بامن

از عشق سخن گوید...

و من زیرکانه بفهمم

در دلم قند اب شود...

و دلش را از عشق بلرزانم....

.

و شاید همه اینها هیچ وقت اتفاق نیفتند...

اینکه پشتم محکم بایستد!

پر از غرور

و من تا ان زمان هیچ وقت اینگونه گرم نبوده ام...

و به او تکیه کنم و بدانم غرق نخواهم شد...

.

شاید... شاید...

شاید همه اینها هیچ وقت اتفاق نیفتند

اما من

عاشقانه می پرورانمشان...!

.

اینها مخاطب خاصی ندارند

و

شاید برای دلم می نویسم...

.

.

تازه اینها که همه اش نیستند...

شاید اگر بگویمشان تمام دلم اب شود....

انگاه بهشتم بر اب بخوابد...

 

 


برچسب‌ها: شب نوشته های هر روزم
[ چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱۱ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]