لیلی نام تمام دختران زمین...

من خوشبختم...و شاید برای دلم مینویسم....

ابان نوشت...

 

بیا با هم اندکی از گذشته حرف بزنیم...


از زمانی سخن میگویم که در فراسوی یک دنیا همدیگر را دوست داشتیم

از زمانی سخن بگوییم که در درونم

در اعماق واژه ای به نام عشق گم شدم.

میدانی!!!!

 من سخت عاشقت بودم و به یقین اگر میدانستی

دنیا را برای داشتنم زیر پا می نهادی.

من در تبلور جوانی و در اوج دنیای عشق

با تو و نبودت عاشقی کردم و انگونه انگار میکردم که در دلت تنها من هستم و بس...

.

هرگاه که از غمت اگه بودم سر انگشتان را به خاطرت با تسبیح مانوس می کردم

 و شاید ان گاه تو میخندیدی اما خدا با بغض مرا می نگریست

 و من شب هایی را به یاد می اورم که تا صبح برایت اشک می ریختم .

شک دارم ان زمان از تبلور درونم با خبر بودی...

من در دنیای پر از هیاهو و ماجراجویانه ام همیشه به دنبال تجربه بودم اما نه در وادی عشق دریغ که تجربه بودم...

درد من از اشک ها نیست درد من از نداشتن ستاره ای در این همه اسمان است و سوزش قلبی که دیگر عاشق نشد

 و غم دلی که هرگز باور نکرد و اینکه دیگر نشد که کسی را انگونه دوست بدارم

و دردم گرفت و هر زمان سخن گفتم همه مرا بیهوده خواندند...

و اینگونه میسوزد شبهای من

 شبهایی که من عاشقشان هستم اما

از ترس دیدن عشق عشاق و بی هم قدمی بر زمین فراخ قدم نمی نهم...

و نمیدانم که چرا برای من اینگونه شد.

دیگر سخن نگفتم و از یاد همه رفت که زمانی میسوختم و هم اکنون درد میکنم و دیگر ملامت نشدم

تنها تک سخن گویی شدم که یک نفر ندانسته و نشنیده مرا می دانست و از درونم با خبر بود و هست.

.

.................فی البداهه لیلاترین مجنون


برچسب‌ها: شب نوشته های هر روزم
[ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]