لیلی نام تمام دختران زمین...

من خوشبختم...و شاید برای دلم مینویسم....

قصه لیلی...

من نقال لیلــــــــــــــــی ام

از لالایی های شب های بی ستاره اش

تا

یلدای رویای بی خاتمه اش

حکایت ها می سازم...

.

.

 


همچنان بی تاب ان لحظه ام

که مرا بیابد وعاشق شویم

و من همه رویایم را بسازم

قند در دلم اب میشود وقتی تصور ان همه لحظه با هم بودن را میکنم

و توانم برای کنترل اختیار از کف میرود

و همچنان شیفته همانم که تمامم را به دنیا نشان میدهد

و میگوید این همان لیلای زمین است

مال  منست و تا اخر با من خواهد بود

و من غرق تمنا دلم از ذوق لبریز شود

که او مرا اینگونه میخواند و به شب دنیا نگاه کنم

و یادم بیاید که زمانی همین را ارزو کرده بودم

و رویایش را پرورانده بودم و اویزه ی دنیای روزگارم کرده بودم

و به او تکیه کنم

محکم محکم

و او همچنان قوی همچنان راسخ

مرا در جای جای اغوشش جای دهد

و نسیم در لا بلای موهایمان برقصد

انگار که ما پریشان احوالان درویش دیروز بوده ایم

و باران هم ببارد و این بار بدون چتر بدون سقف

کنار انکه تمام وجودش مرا شیفته عشقی راستین خواهد کرد

از گرمای وجودش خیس شوم....

.

در حوالی بهار یاد باران اردیبهشت من و پنجره رو ب رویایم بخیر...


برچسب‌ها: شب نوشته های هر روزم
[ پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]