لیلی نام تمام دختران زمین...

من خوشبختم...و شاید برای دلم مینویسم....

اغوش گرم کودکانه ام...

من زلیخای دیروزم

یک عالمــــه خیلی بزرگ

از یوسف درونم را

بس کودکانه

میان بازوانم

تنگ در اغـوش گرفته ام...


به حرمت لحظاتی از عمرم چند دقیقه سکوت!

 

برای چند لحظه هم که شده چشمانم را میبندم

 فراموش میکنم ذوق خوشکیده ام را

و به یاد می اورم دنیای سرتاسر دوست داشتنم را...

 که از هر روز دنیا رویای قشنگی ساخته بودم!

اصلا هم عجیب نیست که این روزها

مرگ عشق را به باور رسیده ام

هر روزم که میگذرد رویایم تاب نمی اورد

و هر روز من خسته به نظر می اید

و من عادت کرده ام به دنیا و سازش!

هر روز را به رقص کهنه اش می سازم

تا دیگر به زخم گوشه هایش نبازم...

من این روزها درد ندارم

اما

بی دردی خودش درد بزرگیست

که هر روز درد باشد و زمانی دیگر نه

و همه اش به این خاطرست که درد برایم عادت شده و من به دنیا باخته ام!

اما

جایی می شود گهگاه

 که دلم به گوشه ای از دنیا میگیرد

و نمک گیر لحظه های سردش می شوم....

.

 دیروزها کسی را دیدم که بی اندازه به رویایم شبیه بود...

و بیادم اورد

که چقدر گذشته و من هنوز

در دار بی کسی دنیا خرامان فصل فصل زمین را قدم میزنم...

.

من از بزرگ شدن میترسم!

دنیایم که فرو ریخت...

 برای دوباره اش

تلاش کردم...

 اما پا نگرفت!

.

نه خدای خوبم...!

نه!

نمی ارزید...!

بزرگ تر شدم ...خیلی چیزها یاد گرفتم ...

اما عاشقی یادم رفت...

.

یادم نمیرود

زمانی یک دل سیر

دلم عاشقی میخواست....

 

 


برچسب‌ها: شب نوشته های هر روزم
[ جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]