لیلی نام تمام دختران زمین...

من خوشبختم...و شاید برای دلم مینویسم....

از من که گذشت...اما اگر باز هوای خداحافظی داشتی از همان اول سلام نکن!

از من که گذشت...اما اگر باز هوای خداحافظی داشتی از همان اول سلام نکن!

بفهم که احساس بازیچه نیست...بفهم که دل نمی فهمد...بفهم که سخت است...بفهم که نمی شود...

اگر میشد لیلی به من سزاوارتر بود....

نمیدانم ایراد از منست...که صادقانه عشق را باور کردم... یا از بی حسی تو...

احساس میکنم دیگر به توحسی ندارم... شاید حس پیشینم تنها عادت بود...من چه میدانم...

من زمان میخواستم...هر چند دیر.... اما باورت کردم!!! به انچه نبودی به انچه که نیستی...

باور نمیکردم...غرورم اجازه نمیداد که باور کنم بازیچه ای بیش نبودم و نیستم...!

شکر خدای من شیدا را که بازی تو نشدم!!!

همه میگفتند.... اما من باور نمیکردم...انگار خدای من شده بودی...من کنعان بودم و خدا موسی...تو شده بودی همان کوه نجات...

اما فقط سراب بودی...سراب!!

انقدر در دریای عشق دروغت غلت خوردم که ....

امواج درون سرد و بی احساست جوری در من رخنه کرد که نفهمیدم...

نفهمیدم چطور عاشقت شدم!!!

هان!!!! فهمیدم.... ایراد از باور من بود!ساده ام نه؟؟

قفسه سینه ام خرد شد و در قلبم فرو رفت...هنوز هم درد می کند!اما امشب تسکین یافت!

اه ه ه ه ه ه ....

برای که میگویم؟تو که نمی فهمی!!دل من هم نفهمید...دیگر هم نمیفهمد...بگذار اصلا نفهمد!!نمیخواهم بشکنمش..

اخر چطور بگویمش بیهوده گریست...چطور بگویم رویایت وهم و خیال بود و بس...من که خودم بعد عمری فهمیدم....                           هنوز باورم نمی شود!

اخر نامش دل است!!! اگر قرار بود بفهمد که دیگر دل نبود!!!!

میدانم که برمیگردی اما دیگر دیرست...خیلی دیر...

دلم برای صدایت تنگ شده بود اما الان صدای خش خش برگ درختان پاییز زیر لگدمال پاهایم برایم دلنشین ترشده...

انقدر مرا سرد کردی از خودت ....از عشق....! که اینبار به جای دلبستن یخ زده ام....خدا اتش جانم شد والا قندیل می بستم...

تا همین دیشب عاشقانه می پرستیدمت!افسوس که لیاقت نداشتی...و من دیر فهمیدمت...

حیف زمان من!!!حیف....

دستان من میلرزند بهنگام نوشتن و من چه ساده این را به خستگی ربط میدهم!

می نویسم که همه بدانند داشتنم لیاقت میخواست و تو نداشتی!این را بدان!دلم دیگرباتو راه نمی اید...

میدانم که نمی خوانی ام... اخر برای تو گذشته ها گذشته!! خودت می گفتی.....یادت نیست!!!

میدانم که در دلت اسمم گرد و خاک گرفته!

اسمم را پاک کن!اخر دلت سرد است...خیلی سرد.... نمیخواهم دوباره یخ بزنم !

میدانم که مرا نمیخوانی...عیبی ندارد!!

بازهم خودت را بزن به ان راه...

خودت را که به ان راه میزنی میخواهم همه راه ها خراب شوند...

اینبار من هم...

تنها یک سوال!

چگونه به تاولهای پاها بگویم که تمام راه اشتباه طی شده بود!؟


برچسب‌ها: برای وارث قلبم!
[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]