لیلی نام تمام دختران زمین...

من خوشبختم...و شاید برای دلم مینویسم....

یادش بخیر بچگیام...

 

دلم یه حالیه...

امشب نمیدونم چمه... اما میخوام هرچی دلم میخواد بنویسم...

انگار به خستگی دلم عادت کردم...دیگه درد ندارم فکر کنم دلم خوابیده...

فکر کنم ازش بی خبرم...باید بش سر بزنم...نمیخوام دوباره ...

دلم میخواد از این دلمردگی در بیام...

اخ خ خ خ خ خ

یادش بخیر بچگیام...

اشکای بقیه رو پاک میکردم بدون اینکه بدونم دردشون چیه!!

الان من درد دارم اما کسی نیست که اشکامو پاک کنه...

یادش بخیر بچه بودم بزرگترین دغدغم کوچیک شدن مداد رنگیام بود!!

بزرگ شدم...اینقدر دغدغه دارم که...

بچه بودم شب راحت وبدون فکر میخوابیدم...

الان وقتی رو تخت دراز میکشم...خیلی فکر میکنم..زیاد..زیاد...

اصلا نمیفهمم کی خوابم میبره...

بچه که بودم بابام میگفت بریم دریا... تو دلم قند اب میشد...

الان وقتی به دریا فک میکنم یاد اون میافتم...

بچه که بودم غلط املاییامو پاک میکردم از نو مینوشتم...الان همش با خودکاره...

انگار تو خط سرنوشت نوشته شده استفاده از غلط گیر ممنوع!

بچه که بودم جمعه ها ارزو میکردم هوا افتابی باشه که گردشمون عقب نیفته...

الان که بزرگ شدم صبحای جمعه حال و هوای بارونی دارم...

کوچیک که بودم نه موبایل داشتم نه کامپیوتر...سرگرمیای من یه دنیا تازگی بودن...

الان همه چی دارم اما سرگرمی های من یه دنیا که نه...

اما چرا...یه دنیا دلمردگین...

بچه که بودم عاشق عروسکام بودم...عاشق بچه ها...

الان از بچه ها میترسم...

کوچیک که بودم همه نگرانم بودن...الان من نگران از دست دادن همونام...

کوچیک که بودم ناخنم میشکست...کلی گریم میگرفت همه بوسم میکردن و من...

الان ناخنم میشکنه من تا یه هفته بعد هم نمیفهمم...

کوچیک که بودم بهونه واسه گریه زیاد بود...

الان هم بهونه هست اما...الان دیگه به جای چشمام دلم بارونی میشه...

بچه که بودم خدا رو نمی فهمیدم اما احساسش میکردم...

بزرگ شدم خدا رو فهمیدم اما کم حسش کردم...

بچه که بودم عاشق خونه مامانبزرگ بودم...اخ...چه حالی داشت...

حوض ابی وسط حیاط...سیبای قرمز توش که ماهیا دورشونو بوسه میزدن...

اخ خ خ خ خ ...

مینشستم لب حوض و کلی نگاشون میکردم...خدا میدونه چی تو فکرم بود...

بزرگ شدم...خیلی زود...کاش...

الان بابا بزرگ تلفن میکنه میگه بابایی معلوم نیس تا کی زنده باشم.... نمیای ببینمت؟!

منم کلی خجالت میکشم...

میگه بابایی هروقت زنگ زدم بت رو پیغام گیر بودی...نگرانم اخه...

میگه یادته لب حوض مینشستیم و...

میگم بسه بابایی...ببخش...خاک کف پاتم...فدات بشم...میام...بخدا میام...

اینقدر ذوق میکنه که اشک من در میاد...

بچه که بودم ...تو نقاشیام چندتا کوه بود...یه خورشید بزرگ...ابرای ابی رنگ...یه زمین پرچمن

و خدایی که پشت خورشیدم پنهان بود... اما بود!!!

الان همه ی بومای نقاشیم پره از ابرای بارونی...زمین کویری..و اسمون بدون خورشید...

بچه که بودم دلم میخواست زود بزرگ شم...

الان که بزرگ شدم دلم نمیخواد بچه بودم...

اخه پاهام خسته شدن...فکر اینکه دوباره این راه رو بیام دیوونم میکنه...

فقط کاش یه بار به پنج ماه پیش برمیگشتم و تغییرش میدادم...

 

راستی چرا بچه بودیم ابرای نقاشیامون ابی بود؟؟؟؟؟

مگه ابرا سفید نیستن؟؟؟؟

 


برچسب‌ها: برای وارث قلبم!
[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]