لیلی نام تمام دختران زمین...

من خوشبختم...و شاید برای دلم مینویسم....

سیلی زمین یک تلنگر...من اما بی تفاوت!

 

هربار زمین خوردم خیلی دردم گرفت...

اما....دوباره سرپا شدم

سخت بود اما بالاخره....

درد داشت اما روی پا اومدم...

قصه ی من قصه ی ناگفته هاست...

اینبار فرق داشت...

اینبار قصه از جایی شروع شد که تو اسمونا سیر میکردم و ...

حواسم به تکه سنگ جلوی پام نبود...تلوتلو خوردم زمین...

اما

دوباره محو تماشای اسمون بلند شدم...

سنگ رو برداشتم....

دردش یادم رفت..

کور بودم...کر بودم...نمیدونم!

اون سنگ یه تلنگر بود اما...اون موقع برای من شاید فقط یه حادثه...

چند فرسخ جلو تر یه پرتگاه بود...

.

.

.

.

الان نمیدونم کجای پرتگاهم....

اسمون دستمو نگرفت...

خیلی درد دارم....دیگه نشد که سرپا بشم...

اون تکه سنگ  هنوز توی دستمه...

جای زخمش هنوز درد میکنه!

نمیگم مهم نیست اما

دیگه با زمین راه میرم...

اسمون اگه اسمون باشه روی زمین هم پیدا میشه...


برچسب‌ها: برای وارث قلبم!
[ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ لیلا ترین مجنون ] [ نظرات () > ]