عاشق نیستم اما...

عاشق نیستم اما

نمیدانم چرا دم دمه های پاییز که میشود

دلم بی هوا میریزد

و به انتظار شب های پشت پنجره

درون حصارک محبوبم

می نشینم

عاشق نیستم اما

حرف عشق که میشود

بند بند درونم میلرزد

چیزی در درونم اب میشود

و من گمان میکنم

همان قند دلی ست که برای همیشه

 به سوگ نبودنش نشسته ام

عاشق نیستم اما

هنوز هم هر شب

ماه را بین انگشتانم جای میدهم

مهتاب را به میهمانی چشمانم می اورم

و روی تن ستاره ها با همان انگشتان

دل مینویسم

چشمانم را میبندم

پشت چراغانی چشمهایم

با لمس انگشت ها

با دلم نجوا میکنم

لبخند میزنم و

دعا میکنم

 

 

 

 

من... عاشق نیستم اما ...

 

 

 

/ 29 نظر / 88 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احســــآن

[گل] چقــدر خــوشبــختــم! مــي تــوانــم عکــس سيــاه و سفيــد تــو را ببــوســم و بــاور کنــم کــه در آن ســوي ســواحــل رويــا، بــا تمــاس نــابهنگــام گــرمــايــي بــه گــونــه ات از خــواب مــي پــري! [گل]

احســــآن

[گل] دارم به اجــزای تشکیــل دهنــده‌ام، تجــزیــه مــی‌شــوم! آب، بــاد، خــاک و ایــن آتــش کــه تــو بــه جــانــم انــداختــه‌ای . . . [گل]

احســــآن

[گل] بــه ارتفــاع ابــدیــت، دوستــت مــی‌دارم! حتــی اگــر بــه رســم پــرهیــزکــاری‌هــای صــوفیــانــه، از لــذت گفتنــش، امتنــاع کنــم . . . [گل]

احســــآن

[گل] واژه هایم همه به غلط کنار هم امدند... شاید تنها دوست دارم درست بود... [گل]

احســــآن

[گل] نــامــت را... خــاطـراتــت را... بــوسـه هـایــت را... و لـمـس ِ حـس ِ بــودنـت را... هـمـه ُهــمه را ، بــه دسـت سـرد بــاد سپـُـردم! یـــــــادم تـــو را فـــــــرامــــــــوش... [گل]

احســــآن

[گل] به نگاهت راضی ام به صدایت به بودنت آنقدر راضی ام که تکه های خوشبختی ام را پیدا می کنم یک سنجاق ِ سر یک دکمه یک آینه یک پنجره یک گنجشک که در آغوش ِ تو خواب ِ تورا می بینند [گل]

آلیس

هزار بار بشستم دهان به مشک و گلاب هنوز نام تو بردن کمال بی ادبی ست.. یا ابا عیدالله الحسین [گل]

نم نم بارانـــــــــ☂

بعضی وقتا کسی تو زندگیت هست که اصلا لازم نیست تو آغوشت بگیره فقط با نگاه گرمش ، بدون حتی گرفتن دستات ، میتونه قلبتو بوسه بارون کنه ! [گل][گل][گل][گل]

مهتاب

سلام لیلای عزیزم اینجا چقد خوشگل شده مرسی که به یادم بودی و سر زدی[بغل]

BaRaN

می شود یک روز ایستاده مُرد مثل فکرهای فلج شده ی دم غروب! که تو را تا مرز جنون می کشدُ بعد با خیالی که درون ذهن، از تو نقش می ببندد تبدیل می شود به شادی که هیچ غروبی ، غمگینی اش را احساس نخواهد کرد !