دردمندم ای خدا...

 بی خیالی هم

درد دارد

 زمانی انتظار را بکشی

 و حالا

 انتظار تو را بکُشد...

/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

[گل] حتی اگر بدانم فردا دنیا تکه تکه خواهد شد، باز هم درخت امیدم را عاشقانه خواهم کاشت، نه برای برداشت میوه اش، برای آنکه افسوس "نکاشتن" را با خود حمل نکنم... [گل]

مینــــو

تگاه کن قلب خستم سختیا رو... به عشق بودنت آسون گرفته..

میلاد

هرکسی را محرم رازت مدان ... ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم میشود

sahel

لینک شدی عزیزم

sahel

یه وقتایـے هست میبینـے فقط خودتـے و خودت! دوست دارے، همدرد ندارے خانواده دارے، حامـے ندارے عشق دارے، تکیه گاه ندارے مث همیشه؛ همه چـے دارے و هیچـے ندارے

مهتاب

[گل]

amin

فلك ديدى كه سردار غمم كرد، مرا بى خانمان و همدمم كرد،برايم غم نوشت وداد به دستم، چو سرگردون به دور عالمم كرد.

زیبا

دل گمراه من چه خواهد کرد؟ با بهاری که می رسد از راه یا نیازی که رنگ می گیرد در تن شاخه های خشک و سیاه دل گمراه من چه خواهد کرد؟ با نسیمی که می تراود از آن بوی عشق کبوتر وحشی نفس عطر های سرگردان لب من از ترانه می سوزد سینه ام عاشقانه می سوزد پوستم می شکافد از هیجان پیکرم از جوانه می سوزد هر زمان موج می زنم در خویش می روم می روم به جائی دور بوته ی گر گرفته خورشید سر راهم نشسته در تب نور من ز شرم شکوفه لبریزم یار من کیست ای بهار سپید؟ گر نبوسد در این بهار مرا یار من نیست ای بهار سپید دشت بی تاب شبنم آلوده چه کسی را بخویش می خواند؟؟ سبزه ها لحظه ای خموش خموش آنکه یار منست می داند آسمان می دود ز خویش برون دیگر او در جهان نمی گنجد آه گوئی که اینهمه ((آبی)) در دل آسمان نمی گنجد در بهار او زیاد خواهد برد سردی و ظلمت زمستان را می نهد روی گیسوانم باز تاج گلپونه های سوزان را ای بهار ای بهار افسونگر من سرا پا خیال او شده ام در جنون تو رفته ام از خویش شعر و فریاد و آرزو شده ام می خزم همچو مار تبداری بر علفهای خیس تازه ی سرد آه با این خروش و این طغیان دل گمراه من چه خواهد کرد؟

شهرزاد

زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه با سوسوی امیدی کمرنگ زندگی باید کرد ! گاه با غزلی از احساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد ! گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد ! گاه با سایه ابری سرگردان گاه با هاله ای از سوز پنهان گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان لحظه هایت بی غم .........

بــــی دل

دقیــ ـ ـقاً زمانــ ــی کــ ــه داریــ ـــ تـــوی بی‌خیالیـــ ــ همـ ــه چیـ ـ ـزو فراموشـ ـ ــ میکنـ ــی ! یهـ ـــو یـــ ــه آهنــ ـ ـگی ؛ یهــ ــ نوشــ ـــته‌ای ؛ یهـ ــــ اسمیـ ـ ـــ ؛ یا حتــ ــی یـــ ـه حرفیــ ـــ ، هـــ ــمه خاطـ ـــراتو میــ ــ ـاره جلــ ـو چشـ ــمت .. . آی داغــ ــ ـون می شــ ــ ـی ...