دیشب خیلی بد بود...خیلی غصه خوردم...

چند روز پیش ماشین بابا دستم بود رفتم استخر یه خانوم با ماشینش زد به ماشین...ماشین بابا خسارتش کمتر بود...اما بالاخره ماشین ضربه دید ...کلی با اون خانوم دعوا کردم...چاره داشتم میزدمش با اون طرز رانندگیش...ناراحت

میخواستم بزنگم پلیس بیاد با بابا که مشورت کردم گفت نه...زود بیا خونه...من برگشتم بابا خونه بود هیچی نگفت اما با نگاهاش کلی حرف بارم کرد...گذشت تا اینکه دیشب دق و دل ماشینشو سرم در اورد...کلی بام دعوا کرد...منم هیچی نگفتم...ناراحت

حق با بابا بود...ولی خیلی دیگه دعوام کرد..اخه من که اشتباهمو قبول کردم دیگه چرا اینقدر دعوا و تحقیر؟؟؟ناراحت

اومدم تو اتاق بس که بغض این چند وقت جمع شده بود و به خاطر غرورم به روم نمیاوردم با دعوای بابا انگارداغم تازه شد...

پنجره اتاقم باز بود اما نمیدونم چرا داشتم خفه میشدم...یه نشگون به خودم گرفتم...همه غصه هام یادم اومد...گریه

واااااااااااااااااای...چقدر بد...بس که غصم زیاد بود ...میخواسم گریه کنم اما گلوم درد میکرد خیلی زیاد....

رو تخت درازکشیدم...چشمامو بستم...تسبیحمو گرفتم به دستم...اروم داشتم ذکر میگفتم...یهو اشکام اروم اما گرم گرم تو گودی چشمام جمع شدن...به پهلو خوابیدم و ...

سحر که برا نمازم بیدار شدم بالشم خیس بود...نمیدونم تا کی گریه کرده بودم...

صبحی رفتم یه دوش بگیرم بلکه بهتر شم...اومدم بیرون چشمام میسوخت...زیر دوش اب اصلا متوجه اشکام نشده بودم...

همین الان هم خیلی دلم گرفته...الان به خاطر بابا نیست دیشب هم به خاطر بابا نبود اما بهونش بابا شد...

اینکه میگم دلم گرفته واقعا یعنی دلم گرفته...یعنی کلی غصه از کسی که به فکرشی و فکرت نیست...

یه قلب شکسته که داره ترمیم میشه اما بعید میدونم مثه اولش بشه...

این روزام همش بارونیه...

خدایا گفتم من بارون دوست دارم اما نه دیگه اینقدر تلخ...ناراحت

/ 2 نظر / 6 بازدید
مهتاب

لیلای گلم منم خیلی وقتا اینجوری میشم... ولی دارم رو خودم کار میکنم که تا جایی که ممکنه بی خیال باشم و ناراحت نشم ... عزیزم میدونم که حتما یه مشکلی داری که ناراحتی و به قول خودت تصادف و حرفای بابات یه بهونه بوده... اما سعی کن خوشحال باشی... گریه وغصه خوردن علاوه بر روحت روی جسمت هم تاثیر منفی میذاره... پس خوشحال باش[ماچ][بغل]

حسرت

سلام مرسی که سر زدی من شما رو لینکیدم بهم سر بزنید گاهی