من لیلا چه کم از لیلی عاشق داشتم...

 زمانی که عاشق شدم

 همه نیرویم را به حراج گذاشتم

 زمانی که ثمر نداد

 از همیشه خسته تر شدم

 دیگر تاب عاشقی ندارم

 کم حوصله ام...بی تاب

 خسته دلناراحت

 راه عاشقی را گم کرده ام...!

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
TiTo

[ناراحت] راه عاشقي!! راه عاشقي خودش خودشو هم گم كرده!! عاشق بشي و عاشق بشه [نگران]

احسان

[گل] در جنگ با تو من به تنهایی یک لشکر /شکست خورده ام ... منیره حسینی [گل]

زهرا

چند وقتیست هر چه می گردم.... هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمیکنم ... نگاهم اما...... گاهی حرف می زند.... گاهی فریاد می کشد... ومن همیشه به دنبال کسی می گردم .. که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید ...

احسان

[گل] خسته و کوفته اومدم خونه، داداشم رو در پذیرایی یادداشت گذاشته که: یه نوشته گذاشتم تو اتاقت برو بردار... رفتم تو اتاق دیدم نوشته سرت کلاه گذاشتم یادداشت اصلی پشت همون برگه ایه که رو در بود... رفتم یادداشت رو درو کندم پشتش نوشته یه یادداشت تو یخچاله زیر ظرف میوه ها... منم حرصم گرفت بدون توجه به یادداشت یه نیمرو درست کردم و خوردم...بعد ناهار یادداشت زیر ظرف میوه رو خوندم دیدم نوشته ما رفتیم خونه خاله اما مامان برات پیتزا که دوست داری درست کرده گذاشته تو فر... اما اگه نیمرو خوردی دیگه پرخوری نکن پیتزا رو بذار اومدم باهم میخوریم :| [گل]

ساحل

می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟اینو به 10 نفر بفرست بعد برو به ادرس http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)

ساحل

می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟اینو به 10 نفر بفرست بعد برو به ادرس http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)

بادصبا

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم ای خدا غصه نخور باز همین می مانم من زمین خورده این ضربه کاری نشدم هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

مریم

واقعا عالی بووووووووووووووووووووود[گل]

بادصبا

حضوري محو و بی رنگم سکوتی در دل آوا خطی در مرز دنیایم غمی هم وزن شادی ها به دیوار غرور من هزاران رنگِ افسرده به زیر خاک تزویرم هزاران باورِ مرده زمین و آسمانم نیست به جز زخمی به روی تن کسی محرم به آهم نیست به جز ساز و شب و آهن فغانی در درونم تلخ رسانده جان من بر لب سکوتی از سر وحشت کشانده در نگاهم تب در اینجا من به پنداری طی ره می کنم هر دم به سوی مقصدی واهی به پا می افکنم هر غم ولیکن تا شود این باز به پابندی خود آگاه شود هر انتهای راه چو ناممکن فرود ماه چنان پابنده ی دامم که جز دامم پناهی نیست کسی با خاطرم گوید که امید رهایی نیست...