محرم,نذری ما و دایی...

امروز روز نهم ماه محرم روز تاسوعا بود و روز
نهم روضه هرسالمون.

امروز خیلی دلم میخواست به مامانم کمک کنم اما
نشد اخه باید میرفتم کلاس ریاضی.افسوس

امروز بارونی بود.یعنی چند روزه که که داره
بارون میباره.لبخند

فک کنم خدا از دل من خبر داره که عاشق این هوای
بارونیم.نیشخند

نمیدونم چرا اما موقع هایی که هوا بارونیه انگار
یه انرژی خاصی دارم.هورا

مثل روز تولدم ...هیچ وقت یادم نمیره که بارونی
ترین تولدم رو تو این سال از خدا هدیه گرفتم.لبخند

دیشب زندایی همش میگفت کاشکی بارون نیاد فردا ....اخه
امروز نذری داشتند...نگران

نذری شله زرد...نذری هرساله داییه....

دیشب بارون توپی
اومد...عاااااااااااااااااااااااالیبغل

ولی امروز اسمون بدجور خودشو توی هم کشیده
بود...

من قرار بود بعد ازکلاس برم خونه مامان بزرگ
واسه کمک که یهویی

مامان زنگید که بیا میخوایم گوسفند قربونی
کنیم...

منو بگو تو این بارون تا چهار راه پیاده رفتم و
باقیشو با اژانس.

خلاصه بابا گوسفند رو قربونی کرد و بعدش تقسیم
بندی کردیم.

بعد از ظهر رفتیم خونه مامان بزرگ

البته خود مامان بزرگ که با اون یکی دایی رفته
زیارت

یه حس و حال خوبی بود.من به موقع رسیدم چون دوست
داشتم مثل هر سال

شله دایی رو هم بزنم.خیال باطل

قبل هم زدنش اونقدر توی دلم دعا و ارزو بود اما

موقعی که داشتم هم میزدم دیگو یکمشو یادم بود.ناراحت

هووووووووووووووووووووووووووووووووووووفخمیازه

ارزوهای قشنگی کردم

من هرسال ارزو زیاد میکنم اما نمیدونم براورده
میشن یا نه.

یعنی یه مدت بعد یادم میره.

شاید اینا هم حکمتی دارن.از خود راضی

فردا صبح هم که روز اخر روضه هرسالمونه نذری شله
زرد داریم.

الان هم که دارم اینا رو اینجا میگم بابا داره
به مامان کمک میکنه تا دیگو اینارو واسه فردا اماده کنه.

همزمان دارن شام امشب رو هم اماده میکنن.

الان احساس خوبی دارم

اخه امروز یه عااااااااااااااااااااالمه کارای
خوب کردم.فرشته

میخوام نگم که ریا نشه اما دلم میخواد بگمنیشخند

امروز هم نذری پخش کردم هم باعث شدم که بابا فکر
درستی در مورد نذری دادن پیدا کنه.

نمیدونم که من ادم افراطی هستم  یا نه....سوال

اما

خب نظرمن اینه که باید نذری رو به ادما مخصوصا
ادمایی که محتاجن بدیم نه فک و فامیل.

کار اشتباهی که دایی هر سال میکنه و نصف بیشتر
نذریشو به اقوام میده و من

بخاطر اینکه دایی ناراحت نشه حرفی در موردش
نمیزنم.

اما امروز از بابایی خواستم که گوشت نذری رو به
ادمایی که واقعا محتاجن بدیم.

اخه چن وقت پیش که بابا رفته بود قصابی پکر اومد
خونه.

گفت موقعی که توی مغازه قصابی بوده یه ادم
ابرودار اومده و پنج هزار تومن داده به اون اقای فروشنده و یه مقدار

خیلی کمی گوشت خریده.

من بعد اون ماجرا خیلی غصه خوردم اخه دلم میخواست
یا میتونستم و به اون اقا کمک میکردم یا

اینکه فقر رو ریشه کن کنم...ناراحت

واسه همین بابا رو قانع کردم وبابا نذر خوبی رو
ادا کرد...

راستی دیشب هم کار اشتباهی کردم و امروز صبح
شاااااااااید تاوان دادم.ناراحت

همگی رفتیم حسینیه نزدیک خونمون و من چون فضا رو
نپسندیدم با مامان که خوابش گرفته بود توی بارون بدون بابایی

اومدیم خونه...

فک کنم کار اشتباهی بود که ....

صبح قبل اذان دستم به بخاریمون سوخت الان هم جاش
مشخصه...مامانم گفت این واسه اشتباهه دیشبته...گناه کردم....ناراحت

منم کلی خجاااااااالت کشیدم.خجالت

خدا کنه که بخشیده شده باشم اخه وجدانی من منظور
خاصی نداشتم....خجالت

الان هم که بوی غذای مامانی داره منو
دیووووووووونه میکنه...

بابا هم که فقط داره حرف میزنه.............خنده

حالا اگه من حرف بزنم میگه این کله گنجیشک
خورده...خودشو نمیبینه هاااااااااااااااااااااااافسوس

حرف بزنم میگه این کله گنجیشک خورده...این یه
جیزیش هست...

حرف نزنم میگه این یه چیزیش هست...یا قهره
یا....

وااااااااااااالااااااااااااااااچشم

من موندم این وسط.متفکر...اخه این یدونه دخترو دوس
داره...البته اگه ازش بپرسی میگه عمراااااااااااااااااااااااااااااااااز خود راضی

 

راستی واسه مخاطب خاصم هم دعا کردم...لبخندناراحت

بازم به سلامتیش....به سلامتیت...خنثی

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
حسرت

سلام لیلاجونی اخ که کاش منم مثل تو نذرام از یادم میرفت ولی هر سال که این موقع ها میاد بیشتر یاد نذرام میفتم که.................... مرسی که سر زدی عزیزم راستی فک کنم اینروزاااااااااااااااااااااا تولد دوباره وبتم هست